تبليغاتX
فرشته ی شیطون
اشتباه شاید همین بود....
همین تو را از خودت خواستن...
غافل از اینکه ندیدن و نشنیدنِ تو,بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست....
تو بودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی....
تو هستی حتی اگر دیگر,در این دنیا نباشی....
برای باور بودنت,دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟
که هر غزلش با اسم تو شروع می شود....
پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن....
چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم؟
که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟
چه کسی گفته؟
من می فهمم سهراب چه می گوید؟وقتی چشمهایم را می شویم؟
تا  وصال, را جور دیگری ببینم.....
برای من؟مگر بالاتر از اینکه با عشق تواز بدی ها پاک شوم؟
و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم؟
من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"نمی دهم....
وصال یعنی از تو به خدا رسیدن....
و خوشا به حال آن کسی که پلی می شود برای رسیدن دیگری به خدا....
من باور کرده ام که :
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"....
من باور کرده ام که :
"تو بامنی هر جا برم...
من باور کرده ام که :
تو را باید در خود جستجو کرد.....
من باور کرده ام بودنت را....
من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....

پ.ن:منو ٬ کارو ٬ کارو ٬ فکرو ٬ فکرو ٬ فکرو ٬ امتحان میان ترمو ٬ یه دلو ٬ هیچی.

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:21 |
س لااااام.آدینه تون بخیر.فردا روز مادر یا همون "ننه" هست.این روز را به همه مادرا بخصوص مادر خودم تبریک میگم.البته یه مناسبت دیگه هم هست٬ روز زن! که ایشالا اینو سال دیگه بهش تبریک میگم
اسم ننه اومد شاید جالب باشه بدونید چرا میگن نَنِه..خوب بالاخره هرچیزی واسه بوجود اومدنش دلیلی هست و همینجور الکی نیست...ننه هم قضیه داره که قضیه اش هم جالب هست هم آموزنده...قضیه اش برمیگرده به(دوران کودکیمون) اون وقتا که کوچولو موچولو بودیم...
اگر یادتون بیاد که میاد اونوقتا همه شر و شیطون بودن و هرچی میدیدن میخواستند٬
مثلا میگفتیم مامان من شکلات میخوام مامان من فلان میخوام مامان من برم فلان جا یا تو خیابون که بغل مامان بودیم میگفتیم من از این عروسکا میخوام و خلاصه بگیر و ببندی بود. و خیلی وقتها بخاطر اینکه گریه و زاری میکردیم و درخواست چیزی میدادیم حوصله مامانها هم سر و میرفت یه داد سرمون میزدن که نه نمیشه و ما هم بیشتر گریه میکردیم و مامانها هم میگفتند نه نه نه......
هی از ما گفتن اینو میخوام هی مامانا میگفتن" نَه٬نَه"٬بچه نه نه نمیشه...مامان بیسکوییت میخوام نه نهههه٬مامااااااااان واسم پفک بخر٬ نه نههههههههه خلاصه همینجور نه نه گفتن مادر ها کار دستشون داد و از بس گفتند نه نه توی دهان بچه ها افتاد "نَنِه"
و خلاصه این بود قضیه بوجود اومدن "نَنِه" که در اصل "نَه نَه" هست.

پ.ن: این روزا الکی خوشم...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:27 |
"اگر قرار باشد کسی تو را دوست داشته باشد هم اکنون نیز دوستت دارد و برای جلب عشق او لازم نیست کار خاصی انجام دهی".
اگر مردم به تو بگویند که دوستت ندارند چون تو کاری برای شان انجام نمی دهی؛ مثلا از آنها اطاعت نمی کنی یا انتظارات شان را برآورده نمی کنی، مطمئن باش که حتی اگر از فرمان های شان را هم اطاعت کنی و انتظارات شان را برآورده سازی بازهم تو را دوست نخواهند داشت. این حقیقتی تلخ درباره ی عشق مشروط است.
افرادی که عشق ورزیدن شان مشروط است قصد کنترل تو را دارند. لحظه ای که بدون قید وشرط به تو مهر بورزند لحظه ای است که آزاد هستی و این چیزی نیست که برای بعضی ها خوشایند باشد.
بنابراین هرگاه برای جلب عشق کسی به او مهر بورزی به زودی کشف می کنی که یا آن عشق ارزشش را ندارد یا برای آنکه دوستت بدارند باید پیش از آن جوابگوی شرایط جدیدی بشوی.

افرادی که عشق ورزیدن شان مشروط است قصد کنترل مان را دارند.

پ.ن: "عشق با نان اضافه! " را دقیقا تجربه کردم...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:30 |
س لام.می گویند اگر از اتفاقی بترسی، امکان وقوع آن بیشتر می شود، چون انرژیی از شما ساطع می شود که آن اتفاق را به سوی شما می کشاند، یا بالاخره آنقدر این در و آن در می زنی و ذهن و اراده ات را آسیب پذیر می کنی که بدون آنکه بفهمی یا بخواهی، آن بلا به سرت می آید و نمی فهمی از کجا خورده ای!

خدا کند فرصت ها و موقعیت ها را از دست ندهیم و به امید لحظه بعد نباشیم، چون همان هم، از دست مان می رود.خود را گول نزنیم و نگوییم:فردا هم روز خداست و تا فردایی هست، باید زندگی کرد. چون بالاخره این فرداها تمام می شود...

پ.ن:هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد با بی حرمتی و بی احترامی به اساتید در دانشگاه مواجه بشم.حتی به خودشون اجازه بلند شدن هنگام ورود استاد را نمیدن! همینجور سرشون را میندازن پایین و وارد یا خارج کلاس میشن! باور کنید جای همشون خجالت میکشم و شرم میکنم...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:9 |
به ‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست // عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح // تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل // آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست // به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود، به باشد // خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست


سعدیه
برچسب‌ها: روز سعدی

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:30 |
س لام.چقدر زود اولین ماه از سال جدید هم گذر میکنه و من! شرایطی جدید و استثنایی در حال تجربه کردن هستم.این روزها زمان از من خیلی سریع تر میگذره و ملتمسانه میخوام که وایسه و اجازه فکر کردن بدهد!

گاهی شاید لازم باشد حتی توقف کرد و منتظر شرایط مساعد برای اجرای یک طرح و ایده شد و حتی اگر لازم شد حتی باید گامی هم به عقب برداشت، ولی همه این ها بالاخره یک حدی دارد. نباید از اصول اصلی و هدف نهایی دور بیفتی و حتی شاید لازم باشد برای حفظ اصول حتی با احتمال شکست مقطعی وارد گود شد.

با دیدگاه خودت بازی کنی و ببازی بهتر از این است که با دیدگاه دیگران پا به میدان بگذاری و شکست بخوری...

پ.ن: نشد دوری از خانه را تحمل کنم.واقعا هم راسته میگن هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه.دوباره برگشتم...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 11:13 |
دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست.
در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است.
انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند.
هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل  و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.(نیایش از شهید چمران)

پ.ن: پسر خاله و دختر خاله هم پَر .

پ.ن۲: گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست. گاه از غصه تنها شدنش می بارد! / ببار باران بر دلهای خشکیده انسانها... / یه س لام بهاری لبریز از باران تقدیم به شما...


برچسب‌ها: بازیچه
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 10:40 |
آغاز همیشه زیباست...
صبح زیباست بخاطر آغاز دمیدن نور بر تاریکی شب
تولد زیباست بخاطر آغاز سلام کردن به زندگی
دوستی زیباست بخاطر آغاز یکرنگی و پیوند با خوب ی ها
و...
بهار زیباست بخاطر آغاز نو شدن٬آغاز زیبایی ها و آغاز سال...
بهار بهانه است ٬ بهانه ای برای متحول شدن و چه بهانه زیبایی برای آغاز زیبایی های زندگیمان...
وقتی بهار و سال نو میاد شاید اولین و مهمترین چیزی که توی ذهنمان می آید این هست که آغازی دوباره بر زندگیمان داشته باشیم و برخی راه و روشهای بد زندگیمان را تغییر بدهیم...

پ.ن:امیدوارم سال ۹۱ را قشنگ زندگی کنیم و به همه خواسته هایمان برسیم.

پ.ن۲: "بی بی قصه های مجید" هم در گذشت.خدا رحمتش کنه.یادش بخیر چقدر ازش خاطره داشتم اینجا کلیک کنید ...(فکر کنم خیلی از شماها چیزی ازش یادتون نمیاد)

پ.ن۳: عید هم واسه بچه ها قشنگه و فقط یادآوری خاطرات اون دوران هست که واسمون زنده میشه...

پ.ن۳:... و کلام و بهار و سال زیباست! وقتی با س لاااااااام آغاز بشه
برچسب‌ها: بهار, آغاز, سال نو, 91

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 12:55 |
س لام.سال ۱۳۹۰ هم با همه خوبی و بدیها و خاطرات تلخ و شیرینی که داشت گذشت.
و این آخرین ساعات و دقایق سال ۹۰ هست که میگذرد و زمستان آخرین نفس هایش را می زند و بهاری زیبا در راه است.

سال نو ۱۳۹۱ را به همه شما دوستانم تبریک میگویم.امیدوار سال قشنگی در پیش رو داشته باشید

پ.ن: گاهی اوقات باید "گذاشت" و "گذشت"...

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 23:53 |
کاش خونه "دل" را هم می شد تکاند!
گمان نکنم سختتر از خانه تکانی؛ کاری هم باشد، اما سختتر از آن وقتی است که بخواهی خانه دل را گرد گیری کنی!
وقتی بسم الله خانه تکانی را میگویی چشم می ترسد و دست با شجاعت پیش می رود و به یمن وصال اسفند و فروردین همه جا را به هم می ریزد و دوباره از نو می چیند تا سرانجام حجله عید را با شکوفه های بهاری آذین ببندد.
اما وقتی حرف به هم ریختن دل می شود و نو کردنش؛ ترس و تعلل بر فکر و روح چیره می گردد...
دیگر این دست نیست که با شجاعت پیش رود، بل دل است که لرزان پشت چراغ قرمز غرور مدت ها وسعت خود را؛ بیعانه می گذارد.
کاش به همین راحتی که خونه "خانه "را می تکاندیم خونه "دل" را هم می شد تکاند!

پ.ن: س لام

پ.ن ۲: شرمنده این روزها فرصت نمیشه به دوستان سر بزنم...محبتهایتان را جبران میکنم.

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 11:49 |
پروردگارا !
در سرزمین نگاه من و در دشت افکارم اضطراب و نگرانی لانه کرده است
بارالها !
از تو می خواهم یاری ام کنی تا بذر صبر و گل شکیبایی را بر سرزمین وجودم بپاشم
و بدانم در پس هر امروزی فردایی زیباتر و با طراوت تر در انتظار من است
تا باور کنم تو یگانه همراه ما در لحظه های دشوار و تلخ هستی.

در آخرین جمعه سال برای ظهور آقا دعا کنیم:
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 12:19 |
به من؛ روزی که زادم و روزی که بمیرم و روزی که زنده برانگیخته شوم، س لام! (سوره ی مریم آیه ی ۳۳)

آدما از یه جا اومدن ، همه میرن یه جا  /  اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت/ با نمی شه،با نمی خوام،بانشد،بانداره

پ.ن:درسته آدم نمیتونه به همه نیکی کنه

اما

میتونه به همه بدی نکنه

پ.ن: این عکسو سال قبل همین موقعها گرفتم...


برچسب‌ها: جشن نیکوکاری
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 1:58 |
س لام.یه چند روزه دوباره با خودم لج باز شدم یا به عبارتی با خودم درگیر شدم...بیچاره خودم!
دلم می خواهد گرسنه باشم. گرسنه غذا خوردن، گرسنه پیاده روی تا سرِ خیابان برای خریدن روزنامه. گرسنه خواندن یک کتاب معمولی در اواخر شب. گرسنه بوی عطرها و پارچه های رنگارنگ.
دلم می خواهد گرسنه باشم. گرسنه ی حتا نان های مانده وسط سفره. بیسکوئیت های کم طرفدار ساقه طلایی و شیر یارانه ای که همیشه در بغل یخچال می ماند، ترش می شود و کسی نگاهش نمی کند.
گرسنگی اتفاق بزرگی ست وقتی اکثر آدم ها سیرند. سال هاست سیر شده اند و این سیر شدن دارد آن ها را نابود می کند. سیر که باشی دستت نمی رود برای پر کردن یک لیوان از چای! سیر که باشی آدم ها جلویت بی رنگ و بو می شوند. تو آدم ها را کمتر دوست خواهی داشت؛ آدم هایی که زیبا نیستند، آدم های با ماشین های کوچک و کیف پول های کوچک. سیر که باشی نقشه شهرت را خط کشی می کنی و معلوم می کنی از کجات تا کجایش برای آدم های مثل خودت است و لعنت بر کسی که پایش از خط بیرون بزند از غذا خوردن سیر می شوی. از دیدن زیبایی و از اتفاق های شاد ِ هرچند کوچک سیر می شوی. به زبان آوردنش دردناک است اما گاهی از زندگی کردن سیر می شویم حتی.
سیری آدم ها را ازمان می گیرد چه برسد به غذاها و رستوران های درجه دوی دنج. سیری آدم را بی خاصیت می کند و موجودی می سازد که هیچ چیز او را به وجد نمی آورد، هیچ چیز او را وادار نمی کند که پرده را کنار بزند، پنجره ها را باز کند و به پاهای خشکش تکان های مختصری بدهد.
گاهی گرسنگی آدم را عاشق می کند. باور نداری؟ باید گرسنه باشی تا بتوانی به همه عشق بورزی و دوستشان داشته باشی. دلم گرسنگی سیری ناپذیر می خواهد. دلم می خواهد دوباره عاشق بشوم. دلم می خواهد چشم هایم را، چشم های سیرم را برای ابد ببندم.
و چه نعمت بزرگی ست این گرسنگی!
گرسنگی اتفاق بزرگی ست وقتی اکثر آدم ها سیرند.
برچسب‌ها: بیچاره خودم, بیسکوئیت های کم طرفدار, رستوران های درجه دوی دنج
جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت 21:35 |
س لام.در حالی که خیلیها فراموشمون کرده بودند ولی خوشم اومد از یک همراه!!! همراه اول.
"مشترک گرامی:تولدتان مبارک .همراه اول ٬ همراه لحظه های خوش شماست."

هیچکس همراه نیست ٬ تنهای اول !

پ.ن۱:بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی.
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست.
تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید،
تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود.

نتیجه اخلاقی:با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی

پ.ن۲: شوپنهاور میگه : ما ندرتاً درباره آنچه که داريم فکر مي کنيم ، درحاليکه پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم .
پ.ن ۳: اللهم عجل لولیک الفرج
برچسب‌ها: هیچکس همراه نیست, شوپنهاور

جهت ورود به وبلاگ شيدانه اينجا كليك كنيد
+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت 9:52 |