تبليغاتX
فرشته ی شیطون
دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست

در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی می کردند پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می آمد .

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود .

صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا این هدیه من است پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت وآن را باز کرد .

داخل جعبه خالی بود !

پدر با عصبانیت فریاد زد :مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت :باباجان من پول نداشتم ولی در عوض هزلر بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد .یا علی حق نگهدارتان

+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه 30 مهر1385 و ساعت 22:2 | داغ کن - کلوب دات کام

آدم وقتی که میمیره آزاد میشه .آزاد آزاد ..........

دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم . نه از پول و نه از...........

دیگه حتی مریض هم نمیشی که کسی نیاد عیادتت .

دیگه غصه هم نداری که بری یه گوشه زانوهات رو از غم بغل کنی .

دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه.

دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوه .

دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه .

دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت شی .

دیگه حتی به اونایی که واقعا دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم .

چیه؟

ناراحت شدی ؟

یاد غم هات افتادی ؟

یا شاید گناهات ؟

یا دلهایی که شکستی ؟

اصلا میخوای بیا یه کاری کنیم .

بیا نمیریم .

بیا زنده بمونیم وآدم باشیم .

اما خداییش بیا آدم باشیم.

+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه 27 مهر1385 و ساعت 15:31 | داغ کن - کلوب دات کام

مادر خسته از خرید بر گشت وبه زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد .پسر بزرگش که منتظر بود جلو دوید و گفت : مامان مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد!

مادرعصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت . تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود.مادر فریاد زد :تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت .

تامی از غصه گریه کرد .ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت آخه تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود : مادر دوستت دارم !

مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد .تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!

+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه 17 مهر1385 و ساعت 22:9 | داغ کن - کلوب دات کام

 در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند .

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت :خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن .فرشته ی دیگری گفت :آن را در زیر دریاها قرار بده .

و سومی گفت :راز زندگی را در کوهها قرار بده.

ولی خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد .

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خویش نگاه کند.و خداوند این فکر را پسندید.

+ نوشته شده توسط ابراهیم در شنبه 15 مهر1385 و ساعت 11:6 | داغ کن - کلوب دات کام

 س لام دوستان من خوب هستید من از این پستم به بعد سعی میکنم تا داستانهای آموزنده و مفیدی را به شما بگویم و امیدوارم که از این داستانها پند و نتیجه اخلاقی بگیریم ودر زندگی مان به کار بندیم.

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هرروز با هم جروبحث می کردند.

عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد.

پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر ومحبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر وبهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد .خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند .

داروساز لبخندی زد وگفت: دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است . از همه شما دوستان می خواهم که نظر خود را راجع به این داستان بگویید و نتیجه ای که از آن میگیرید.

+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه 4 مهر1385 و ساعت 16:38 | داغ کن - کلوب دات کام

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"
آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد..............

+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت 10:15 | داغ کن - کلوب دات کام

هیچ نمی توان گفت در این سیاهی دروغ

 هیچ نمی توان سرود در این سیاهی سکوت

باز به این و آن نگر مژده رسد به بی خبر

باز همی به من نگر ای که تویی پر ز خبر

 باز کلام من شده این که تویی عاشق من

چشم ببند به این و آن ای که تویی عاشق من

من که به چشم دیده ام داغ جدایی تو را

این که به من نظر کنی یا که به آن نظر کنی

هیچ نمی شود نگاه , نگاه من به چشم تو

ای که همه عاشق تو ای که همه فدای تو

من به فدای روی تو جان منم ز دست تو 

+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت 9:53 | داغ کن - کلوب دات کام

فرشته ی شیطون

دلتنگي هايم را با تو تسهيم كردن
چه زيبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگي هايي باشد
از نوع من
دلم مي خواهد احتياجم
نيازم
درد خفه شده ي سينه ام را
همان قدر احساس كني
كه گويي احتياج توست
نياز توست
درد ريشه دوانده در وجود توست
كوتاه سخن
دلم مي خواست
" تويي " نبودي
تو ، من
 و
من ، تو بوديم
 
شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و
جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد
 " بي نيازي"
نيازي از همه چيز و از همه كس
حتي از انديشيدن
انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
آري حتي به عشق ها
چرا كه وصل من و تو
حادثه اي خواهد آفريد
در فراسوي واژه ي عشق !

+ نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه 2 مهر1385 و ساعت 18:53 | داغ کن - کلوب دات کام