
س لام به همه شما دوستان خوبم .قبل از هر چیز میخواستم از لطف همه شما که اومدید و تولدم را بهم تبریک گفتید تشکرکنم
.من همه شما را از ته دل دوست دارم و برای همه شما آرزوی موفقیت دارم .راستش در این چند روز اخیر زندگیم دچار یه تحول بزرگ شده . و بد جور دلم گرفته و زمانی نیست که اشک نریزم . .![]()
یک حادثه باعث شد که دلم پر از شور و دلتنگی بشه و بیش از پیش به خدا نزدیکتر بشم و به فکر آینده و زندگیم و فراموش کردن گذشته های تلخ زندگیم
.
منی که اینقدر حرف از خدا و پیغمبر میزدم تاحالا اونجور که باید به خدا فکر نکرده بودم و وانجور که باید خودمو نشناختم اما یک حادثه بظاهر کوچک منو متحول کرد .و باعث شد بیشتر به فکر زندگیم آینده ام و آخرتم باشم .
خدا شاهده تو این چند روز اخیر چشم رو هم نگذاشتم و غذا هم نخوردم و همش تاصبح بیدار بودم و همش گریه میکردم
.گریه میکردم واسه اشتباهات گذشته ام واسه فرصتهایی که از دست دادم واسه تنهایی هایم .واسه همه کرده هایی که نباید میکردم و نکرده هایی که باید میکردم .ولی اما با تحولی که در من به امید خدا ایجاد شده اومدم همشو جبران کنم .
و دوباره یادم امد که من انسان هستم اشرف مخلوقات
.و نیرویی در من هست که در هیچ موجوی نیست و اون اراده هست و این که من عقل دارم .یه انسان اصلی ترین تفاوتی که با تمام موجودات دیگه داره این هست که میتونه متحول بشه
.اما باید خودش نوع تحولش را تشخیص بده .ما انسانها با قدرتی که خداوند در وجودمان قرار داده میتونیم با یک اراده و توکل به خدا میتونیم از بدترین انسانها به بهترین تبدیل بشیم . والبته عکسش هم هست .با یک بی ارادگی و سستی یک انسان میشه که از حد خودش هم پایینتر بیاد و از حیوانات هم پست تر بشه .
حالا دوستان من اومدم بگم که می خوام زندگی جدیدی را شروع کنم با فراموش کردن همه گذشته بدم .با توکل به خدا.میخوام اون فرصتهای از دست رفته را جبران کنم
.میخوام بجای اینکه بگم ای خدا سختی دارم و مشکل دارم بگم ای سختی ها ای تنهایی های من /من خدا را دارم که اون برتره.
امشب یعنی شب 26 بهمن تولدمه .اما نه نه نه نه اشتباه نکنید . اون تولدی که شما فکر میکنید نیست. یعنی امشب 26 بهمن تولدم هست .اما امشب یه تولد دیگه هم دارم که ار تولد م یعنی روز بدنیا آمدنم هم مهمتر هست و اون تولد روح جدیدم
هست تولد زندگی جدیدم هست و اومدم با چشمانی باز به زندگیم ادامه بدم .
داداشی و ابجی های خوبم من در کنار انجام این تصمیم قصد داشتم وبلاگ نوشتن و دوستی با شما را هم کنار بزارم .و تصمیم داشتم این پستم آخرین پستم باشه اما مگر میتونستم این کار رابکنم .اما هر کار کردم که چجور از شما خداحافظی کنم نتونستم![]()
.
به خداوندی خدا همین که میومدم بنویسم داداشی و آبجی ها خدا حافظ مثل همین الان که دارم گریه میکنم اشک میریختم و قدرت نوشتن را نداشتم ودستام شروع میکرد به لرزیدن
. . چجور باید دلم میومد دوستانم مهربونانم کسانی که بعد از خدا امیدم بهشون بود را ترک میکردم .خیلی برام سخته خیلی سخته .
من اومدم بگم که می خواستم این پست را پست آخرم قرار بدم اما عشق به خدا و شما دوستان نگذاشت
و باعث شد ادامه بدم اونهم بهتر و پر تلاش تر از گذشته . من اومدم خودمو اصلاح کنم و در کنارش زمانی هم قرار میدم برا شما دوستان خوبم .

دوستان خوبم من حرفهای زیادی تو دلم هست که بخوام به شما بگم
.ولی همش از غم و غصه و اندوه هست .من یه آدم زخم خورده ی زندگی هستم .با گذشته ای پر از اشتباه .
من نمی خوام وبلاگم جایی باشه برای خالی کردن بغض و غم و اندوهم .چون میدونم چشم مهربانانی بهش میخوره که اومدن زندگی کنند شاد باشند
نه از غم و اندوه من بدونند .داداشی و آبجی های خوبم من اگر میخواستم از غم و اندوهم بگم این وبلاگ را به اتش می کشیدم .
اما نه نه نه .این وبلاگ را مینویسم برای اینکه لحظه ای با دوستان خوبم باشم با شادی با حرفهای خوب خوب و با وجود داشتن غم و غصه بهشون شادی و امید هدیه بدم
. و من این وبلاگ را جایی برای گفتن غم و اندوهم نمیدونم .آخه چرا باید این کار بکنم .
اما حالا میخوام از اون کسی که باعث این تحول شد تشکر کنم![]()
.کسی که خودش هم نمیدونه چه کرده ولی کاری کرد که تا عمر دارم واسش نماز بخونم .کسی که اصلا نمیشناسمش .کسی که راه زندگی را بهم نشون داد و با بهانه ی دیداری که آورد بهم امید داد .کسی که این مدت اشکم را در آورد .کسی که مطمینم یه فرشته بود از سوی خدا در لباس انسان.
کسی که بزرگترین هدیه را به من داد او به من زندگی دوباره داد. زندگی. تولد دوباره![]()
.و واقعا زبانم در تشکر ازش لال شده و هیچ جمله ای برای تشکر از او ندارم
.
خیلی دلم میخواد یجوری با نوشتن و با بر زبان آوردن ازش تشکر کنم .ولی هر بار که میخوام واسش بنویسم یا با زبان ازش تشکر کنم گریه ام میگیره .
و البته از دو دوستش هم تشکر میکنم و تا آخر عمرم فراموششون نمی کنم .و بهشون میگم هرجا هستید موفق باشید خدا یارتان باشد.. . البته این را هم بگم من واسه همتون نماز میخونم و به نیابت از شما این کار را میکنم
. ای کاش میتونستم اسم یکی یکی شما داداشی وآبجی های خوبم را بیارم اما نمیتونم .ولی همه شماها دوستان اینترنتیم اعم از وبلاگ نویسها و کسانی که در اد لیستم هستید بدونید همیشه دعا گوی شما هستم
.
من در مطالب قبلیم اگر توجه کنید در اکثر مطالبم حرف از خدا زدم و اینکه با خدا باشید و او را بشناسید اما راستش را بخواید خودم اونطور که باید خدا را نشناختم ..و اینو بدونید
دوستان که هر چه ما بخواهیم به خدا نزدیکتر بشویم هنوز یه چیزهایی از خدا هست که برای ما نشناخته هست
.منظورم را واضح تر بگم .شناخت خدا تمام نشدنی است یعنی هرچه به جلو برویم باز نمی تونیم بگیم خدا را کامل شناختیم.پس هیچوقت خدا را فراموش نکنید و باز به طرفش برید .
من خدا را شکر میکنم که این تحول باعث شد که من خجالتی و بتونم به آرزوی دیرینه ام که همون زیارت اولاد پیغمبر هست برم اون هم برای اولین بار و و با تمام وجود گریه کنم ![]()
.امیدوارم که خدا منو ببخشد و با توکل به او و تلاش خودم این راهی که خدا خودش پیش روم قرار داده را تا پایان ادامه بدم .

اما میخوام در پایان یه نصیحت دوستانه بکنم به شما داداشی و آبجی های خوبم(البته من خیلی کوچکتر از این حرفها هستم محض یاد اوری هست)
.داداشهای مهربونم همیشه نام علی مرتضی(ع) بر زبانتان باشد و به مولای متقیان تکیه کنید و علی وار زندگی کنید .
اما اینم به آبجی های مهربون و گلم بگم که روایت هست که : بزرگی می گوید روزی به محلی دعوت بودم به هنگام استراحت دیدم یه عکس از مرحوم امام خمینی در پیش پای من روی دیوار نصب شده است از سر ارادت رختخواب را طوری تنظیم کردم که احترام امام را داشته باشم و خوابیدم .
همون شب امام به خوابم امد و گفت فلانی حالا که تو رسم رفاقت ادا می کنی به تو سری را یاد میدم هر گاه در مشکل بزرگی گیر کردی اول 5 یا 7(خطا از منه درست نمیدونم کدومش درسته
)مرتبه بگو الهی به حق فاطمه الزهرا(س) و سپس خواسته ی خود را از خدا بخواه حالا خانمها با این شفیعه بسیار مقربی که در پیش خدا دارن بهتر وضع خودشون را درک میکنند و امیدوارم همتون همیشه فاطمی
باشید مخصوصا اونهایی که به حال و هوای جوونی یه خورده گرفتار هوس بازیها تو اینترنت هستند بیشتر به فاطمه زهرا (س) متوسل بشن و بدونند این خانم مادر همه شیعیان و بلکه همه مسلمونا هست .
همین چند لحظه پیش قبل از اینکه این مطلب را بنویسم رفتم امام زاده حسین که تو شهرمون هست و به نیابت از همه شما دوستان گلم نماز خوندم و صلوات فرستادم ![]()
.خوشا به حالتون که یه بنده ای هر چند ناسپاس هست که واستون بعضی وقتا نماز میخونه
.ای کاش منم کسی رو داشتم که واسم نماز میخوند .این داداشتون را فراموش نکنید و مطمین باشید تا عمر دارم یادتون هستم.
ببخشید که زیاد حرف میزنم .حرفای زیادی واسه گفتن دارم که بگم اما حیف که مجالی نیست و دلم نمی خواد شما رو خسته کنم .واسه این بنده خدا دعا کنید
من همیشه به یادتون هستم ....خداحافظ ![]()




