تبليغاتX
فرشته ی شیطون
دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست

س لام.چقدر ما فرشته ها عجله داریمزودی به استقبال هرچی خوبی هست میریم.خوب الکی که نیست فرشته ایم

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش ميرسه. پدربزرگها و مادر بزرگها خونه را براي استقبال از فرزنداشون آماده میکنندو فرزندان و نوه ها نيز براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند فردا شب شب یلدا هست.طولانی ترین شب سال .شبی که فقط یک دقیقه بلند تر از شب های دیگه هست.اما این یک دقیقه گویای خیلی چیزها هست.شاید میخواد چیزی را بهمون بفهمونه.یک دقیقه آرامش بیشتر یک دقیقه بیشتر در کنار اشناها و بزرگترها بودن یک دقیقه بیشتر همدیگه را دوست داشتن و .....

یلدا.شبی که میخواد بهمون بگه قدر دقایق و لحظات را بدونیم هرچند کوتاه و اندک باشه و از لحظه لحظه و ثانیه ثانیه های زندگیمون استفاده کنیم و نگذاریم به بطالت بگذره.شب یلدا پایان ززدی پاییز و ریختن برگهای درختان هست و آغاز برکت خدا  آغاز رحمت خدا و شروع فصل پربرکت زمستان.بیایید توی این شب در کنار بزرگترها برای نزول رحمت الهی دعا کنیم بخصوص برای این شهر مرده.قدر لحظه لحظه های زندگیتون را بدونید و لذت ببرید بخندید و شاد باشید که دنیا محل گذره بخوای نخوای میگذره.

بی ربط نوشت:همیشه به بلنــدی شب یلدا می خندیدم... بلند، طولانی، ماندگار؛
                                                      فقـط برای1دقیقـه...
چقدر خندیدم برای این 1دقیقـه! اما آن روز که بار سفر بسته بودی و گفتم 1دقیقـه بیشتر بمان و تو گفتی: وقت تنگ است، کوله بار باید بسـت، باید رفت! آن روز فهمیدم که ایـن1دقیقه‌های غریبانه چه غوغاهایی می‌کنند...۱دقیقه با تو بودن چقدر: مهـم، طـولانـی، ماندگار است!
چقدر گریسـتم برای این 1دقیقـه.... چقدر....    یه سر هم به این وبلاگم بزنیدwww.shidane.blogfa.com  یلداتون پیشاپیش مبارک حتما به دوستان و آشناها سر بزنید

پ.ن:شاید اگر با این دنیای مجازی آشنا نمیشدم و وبلاگ نویسی نمیکردم خیلی کمتر به اینجور مناسبتها توجه میکردم."چقدر خوبه اینجور مراسم زیبا و خوب که از گذشتگانمون به یادگار هست را به خوبی ازش استفاده کنیم اونم توی این روزگاری که روز به روز آدمها از هم دور میشن" ...

+ نوشته شده توسط ابراهیم در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 10:59 | داغ کن - کلوب دات کام

س لام.دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد وآشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.آسمان وزمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد وداد وبیداد راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد...

 دلش گرفت وگریست وبه سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست وگفت:«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه وجار وجنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا ولااقل این یک روز را زندگی کن»لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد؟خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید.وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو و زندگی کن.او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد....بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورداما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت وابرها رادیدوبه آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد وبرای آنهایی که دوستش نداشتند دعا کرد.اودر همان یک روز آشتی کرد وخندید وسبک شد، لذت برد وسرشار شد و بخشید، عاشق شد وعبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود!

+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه 27 آذر1387 و ساعت 18:14 | داغ کن - کلوب دات کام

س لام.شب عجیبی بود.توی این شب خدا شادی و غم و امید و ناامیدی  انسانیت و فهم را همه یجا به من نشون داد و فهموند که زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم.سراسر کوچه بخاطر مراسم جشن ازدواج چند تا از همسایه ها پر از شادی بود و منم یه گوشه نشسته بودم و خودم را بخاطر گذشته ام ملامت میکردم و از اینکه نتونسته بودم فرد موفقی بشم خیلی ناراحت بود و ناامید.اما از اونجا که خدا به فکر همه بنده هاش هست و همیشه روزنه ای برای امید میزاره به من فهموند که در زندگی پر از غم و شادی هست و پر از گرفتاری اما هرچی که هست یه روزی میگذره و درسته که در تولد و مرگمون دخالتی نداریم اما در زندگی کردنمون اختیار داریم و میتونیم از زندگیمون لذت ببریم.توی این شب درست در لحظاتی که صدای شادی از اطراف به گوش میرسید و منم با دلی گرفت و ناامید یجا نشسته بودم خبر رسید پدر همسایه به رحمت خدا رفته.در یه لحظه حالم از این رو به اون رو شد و خدا را جلو چشمام دیدم...و فهمیدم که زندگی پر است از فراز و نشیب و در حالی یه روزی ما هم از این دنیا میریم پس چه خوب که از زندیم لذت ببرم.

خدا رحمت کنه این مرد مهربون وقتی که به رحمت خدا رفت آنقدر کوچه از سرو صدای شادی پر بود که هیچکس متوجه نشد و فقط خانه ما و یکی دیگه از همسایه ها فهمیدند.و واقعا آفرین بر این شعور و معرفت و انسانیت این خانواده که که تا وقتی که مراسم جشن و ازواج همسایه های دیگه تموم نشده بود غم را توی دلشون شکستند وهیچ ناله و شیونی نکردند.الان باز یاد حرف زن داییم افتادم که میگفت نزدیکی ادمها به هم معرفت مهربونی صمیمت و هرچی خوبی هست و یاد خدا  در مرگ و مراسم فوت بیشتر مشهود هست و چشم تو هم چشمی و گناه  بدبینی و و خیلی از بدی های دیگه در مراسم جشن و شادی .واسه همینم هم هست که خدا غم را آفریده چون اکثر آدمها وقتی یاد خدا میفتند که غمگین بشن و وقتی هم که آدم یاد خدا بیفته دلش آروم میگیره و به هرچی بدی و ناامیدی هست پشت میکنه.مثل آلان من.منی که تا دقایقی پیش دلم از همه جا و همه کس گرفته بود و غصه گذشته ای که گذشته را میخوردم و ناامید بودم اما با شندین خبر فوت همسایه با اینکه باز غمگین شدم و گریه کردم اما این غم و ناراحتی با اون ناراحتی که دقایقی قبل داشتم خیلی فرق داره چون درش یاد خدا افتادم

پ.ن:شنبه هفته ای که گذشت(۱۶آذر) افتخار آشنایی و دیدار نزدکی با دوستان خوب و صمیمی و مهربون هنرکده آکادمیا را داشتم.خیلی از آشنایی و دیدارشون خوشحال شدم و این فرشته کوچولو را ببخشند اگر اونجوری که فکر میکردند نبود.ولی یادشون باشه فرشته ها فرشته اند و گاهی در تداخل با آدمها دچار تزلزل شخصیت میشن.از آقای ع.ر هم معذرت خواهی میکنم دلیلش هم اگر خودشون فهمیدند که فهمیدند .

پ.ن:فردا صبح مراسم دعای پرفیض دعای ندبه در مصلای شهر برگزار میشه خیلی دلم میخواست میتونستم شرکت کنم اما مگه این کار بی سرو ته و لعنتی میزاره(وای فرشتهههههههههه ناشکری نکن دیگه.ایششش باز تو پیدات شد خوب حالا چی میشه یبارم ما نق بزنیم خوب دهه آخه تو فرشته ای زبونتو گاز بگیر .اصلا ولم کن تو هم حالا سرو کله ات پیدا شد نمیبینی دارم با ادمها حرف میزنم برو بعدا با هم صحبت میکنیم)زیاد جدی نگیرید این دعوای من با خودم بود.خداحافظ

+ نوشته شده توسط ابراهیم در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 23:0 | داغ کن - کلوب دات کام