تبليغاتX
فرشته ی شیطون - یادی از اولین روزهای مدرسه...
دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست
س لام.باز بوی ماه مهر اومد...و خطور کردن اذهان به مدرسه و شیطنتهای کودکانه و دوستیهای پاک و صادقانه آن دوران...مدرسه ها آغاز شد و باز مثل سال قبل و سالهای قبل تر یه بهونه واسه گرفته شدن دست دلم افتاد...اینبار بهانه مدرسه و خاطراتش...الان چندین سال هست که از درس و کتاب و مدرسه دور هستم اما مگه میشه از خاطراتش دور شد.اول مهر سال ۱۳۶۹ اولین روزی بود که به مدرسه رفتم.دقیقا روزی که داداش بزرگم منو میخواست اونجا ثبت نام کنه یادم هست.اون موقع من توی کوچه مون جلوی یه مغازه مثل همه بچه های هم سن و سال اون دورانم با پای برهنه توی آشغالهای مغازه ها دنبال سر نوشابه میگشتم که دیدم داداش داره به طرف مدرسه میدوه و میگه ابراهییییم دارم میرم ثبت نامت کنم و من ذوق میکنم و بالا پایین میپرم... یاد دوران ابتدایی بخیر یاد اون دوستیهای صاف و بی ریا بخیر یاد اون مداد و پاک کن دادن به هم های بدون چشم داشت و توقع بخیر یاد بوی عطر معلمها بخیر یاد اون جلد دفترها و کتابها که طرح و نقش ساده و پر از معنی داشت و با کاغذهای باطله جلدشون را میگرفتیم بخیر برعکس حالا که طرح و  نقاشیهای شخصیتهای کارتونی خارجکی و جومونگها و سوسانوهاست یاد گچها و تخته پاک کن ها و تخته سیاهها بخیر یاد کت و نیمکتهای چوبی بخیر یاد اون مشق نوشتنهایی که گاهی بخاطر بازیگوشیمون مجبور میشدیم شبها بنویسیم اونم گاهی وقتا زیر نور یه فانوس بخیر یاد اون سرهای کچل و تاسمون بخیر یاد اون حیاطهای پر از درخت و خاکی بخیر یاد اون جیش کردنهای برخی بچه ها تو خودشون بخیر یاد اون بخاریهای نفتی که هر از مدتی یکی میخورد بهش و آتیش میگرفت بخیر یاد اون کیفهای ساده و معمولی بخیر یاد اون اورسی ها (یه جور کفش جیری) بخیر یاد اون بابا آب دادها بخیر  دیگه داره بغضم میگیره فقط یاد همش بخیر بخیر بخیر... 

از اون دوران خاطرات زیادی دارم فقط واسه خالی شدن این بغضم که داره اذیتم میکنه خیلی کوتاه از اون دوران میگم.مهمترین خاطره اون دوران این بود که سال اول ابتدایی که مهمترین و سخت ترین دوران تحصیل یک فرد میتونه باشه کلاس ما معلم نداشت واسه همینم هست هیچ گهی نشدم(شیرازی و شل زبون هست دیگه)...یعنی یجورایی درس خوندنمون هم یتیمی بود.البته یه معلم داشتیم به اسم اقای آزادی که خیییییلی مهربون بود و قد خیلی بلندی هم داشت اما خیلی کم میدیدیمش چون معتاد بود واسه همین همیشه میومدن و میگرفتنش و میبردنش زندان و فقط همون روزای اول مدرسه گاهی میدیدیمش که اونم زود میرفت و هربار هم میومد جمعمون میکرد وسط حیاط و توپ را برمیداشت و محکم شوت میکردبالا و ما هم ذوق میکردیم و جیغ میزدیم.

با اینکه خیلی کم میدیدیمش اما همه مون دوستش داشتیم.من از همون اول ابتدایی خیلی خجالتی بودم و ساکت یعنی شیطنت میکردم و مثل بچه های اون دوران که بازیمون تیپا بازی(با لگد به جون هم میوفتادیم.بخصوص کلاس به کلاس)منم اینکارو میکردم.اما سر کلاس خیلی ساکت و آروم بودم.یادم میاد بخاطر همین منضبط بودن و درس خون بودنم یبار اقای ازادی منو با اون قد بلندش بلند کرد طوری که سرم تا نزدیکای سقف رفت و رو به همه بچه ها کرد و گفت همه تون باید مثل این باشید...تا اینکه یه روز پلیس اومد و آقای آزادی را گرفت و دیگه واسه همیشه از پیش ما رفت و ما موندیم یه کلاس با ذهنهایی پاک اما خالی که منتظر بود یکی بیاد و یه چیزایی بریزه توش.وقتی اقای آزادی رفت هر از گاهی یکی از کلاس بالاتری ها میومد و بهمون درس میداد اما اصلا هیچی نمیفهمیدیم.

حتی گاهی وقتا آقای مدیر یکی از آشناهاش که مدرسه نیمرفت اما سنش بالا بود را میاورد سر کلاس که مثلا چون بزرگتر هست حرفاش را بفهمیم اما باز فایده نداشت.روزها همینجور میگذشت و ما ول و ویلون بودیم.تا اینکه یه روز یه خانم اومد و بطور موقت شد معلممون.این خانم بیچاره هم حسابی از دستمون عاصی شده بود.آخه چون تا اون موقع معلم نداشتیم همش اذیت میکردیم.یادم میاد بعد از مدتها یه روز آقای ازادی اومد و رفت توی دفتر مدرسه.ما هم سر کلاس این خانم معلم نشسته بودیم.یهو یکی از بچه ها که اول کلاس نشسته بود داد زد آقای ازادی اومد آقای آزادی اومد...و همه بچه ها با هم ریختند توی حیاط و به طرف دفتر مدیر دویدند و فقط منو یه نفر دیگه توی کلاس موندیم و وقتی خانم مدیر دید که همه از کلاس رفتند با ناراحتی رو به من کرد و گفت خوب تو هم بدو برو دیگه و منم از کلاس رفتم بیرون تا اقای ازادی را ببینم....

و دیگه اون آخرین روزی بود که اقای آزادی را میدیدیم و دیگه هیچوقت ندیدیمش.چند سال بعد هم از عمه ام شندیم که اون معلم مهربون فوت کرده.یادش بخیر و خدا رحمتش کنه.هنوز هیچوقت اون کلوس کردنهام سر کلاس و موقع مشق نوشتن و املا یادم نمیره آخه همیشه موقع نوشتن و بخصوص املا نوشتن کلوس میکردم روی دفترم...یادش بخیر یاد اون آخوندی که میومد توی حیاط جمعمون میکرد و قران یادمون میداد و چقدر مشتاقانه و با شوق گوش میدادیم بخیر.همیشه زنگ تفریح میفتادیم دنبال هم و البته بجون هم و دور کلاسها میدویدیم و میرفتیم زیر درختهای نارنج قائم میشدیم.درختهای نارنجی که هنوز هم هستند.هرچند بیشتر درختهای اون مدرسه دیگه قطع شده و جاش کلاسهای شیک و بتونی گرفته.یادم میاد اون دوران همیشه واسه مشق نوشتن سر کلاس با بچه ها مسابقه میگذاشتیم و هرکی زودتر مینوشت میگفت اولللللللللللل و خیلی وقتا من اول میشدم.

.دیگه بدجور بغض افتاده توی گلوم و داره اشکام در میاد فکر کن تا همینجا کافی باشه واسه خالی شدن این بغض.همینجا جا داره یادی بکنم از همه همکلاسی ها و دوستان اون دورانم.دوستانی که برخیشون را سالهاست ندیده ام.ولی خداییش از اون نسل و همکلاسها اگرچه برخی از لحاظ درسی موفق نشدند اما از لحاظ اخلاق و شعور و معرفت واقعا عالی هستند و همه بچه های اون دروان ادمهای پاک و مهربونی شده اند...امیدوارم همه شون همیشه و هرجا هستند موفق و سلامت باشند...این بغض لعنتی دیگه ترکید...خداحافظ

+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه 8 مهر1388 و ساعت 0:41 | داغ کن - کلوب دات کام